تبليغاتX
...پس از سال ها

































...پس از سال ها

...بلاخره مال هم شدیم

سلام خدمت دوستان عزیزتر از جانم...

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟خنده بر لباتون هست؟

قبل از هر حرفی ماه محرم و تسلیت میگم و ایشالله که برا همه دعاکنیم و به یاد همدیگه باشیم...ایشالله هرکس هرجا هست سالم و سلامت باشه و از یاد خدا آنی غافل نشه یکیش خودم که گاهی وجودشو فراموش میکنم...

از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟آهان ازاونجایی بگم که رفتیم مسافرت...

صبح که من مغازه بودم و علی جونم رفته بود دانشگاه ومن تا ۳۰/۱ مغازه بودم تا علی جونم اومد و رفتیم خونه...شب قبلش لباسامو جمع کرده بودم آماده بودم...رفتیم و نهارمونو خوردیمو واسه ساعت ۳۰/۳ بلیط داشتیم حتما میگید چرا ماشین نبردید؟ چون عمو و مامان خونه بودن و چون عمو یکم حال ندار بود ترجیح دادیم ماشین و بذاریم تا اگه کاری  داشت خودش انجام بده...

خلاصه از اونجایی بگم که سوار ماشین شدیم و صندلی جلو و عقب و کناریمون پر شد از پسر...

حالا تا وقتی مجرد بودما از یکی از اینا خبری نبود و همش پیر مرد بودااااااااا

بگذریم...شب که رسیدیم ساعت حول و حوش ۱۰ بود.یکراست رفتیم خونه زندایی اینا تو قلعه حسن خان... اونام منتظر ما بودن و شام نخوردن و داشتن ایزل نگاه میکردن...

ماکه رسیدیم شام و حاضر کردنو نشستیم دور هم ایزل نگاه کردیمو شام خوردیم...

بعدش کلی حرف زدیمو چایو میوه خوردیمو خوابیدیم...

صبح ساعت ۸بیدار شدیم و با محمد پسر دایی علی و علی جونم رفتیم اندیشه که کارای دانشگامو انجام بدیم...

بگذريم از اينكه چقد تو دانشگاه مارو اينطرف اونطرف و اين اتاق اون اتاق كردن و پدر مارو در آوردن و از ساعت 9 تا 30/2 ما رو معطل كردن .ديگه علي جونم كفري شده بود آخه همينكه رسيديم به امضاي رييس دانشگاه ديديم آقا داره ميره واسه سمينار سخنراني كنه...گفتن تا 30/1 مياد ...

ما هم مونديم تا بياد...بخدا واقعا خسته شده بودم و فقط از خدا ميخواستم كارم امروز تموم شه...

كارمون بلاخره تموم شد و رفتم دبير خونه ثبت كردم ...آخه طبق بي مسوليتي خانمي كه در دبير خونه كار ميكرد اونسري كه رفته بودم اصلا ثبت نكرده بود و مرخصي واسم ثبت نشده بود...پدرم در اومد تا حاليشون كنم اشكال از كادر خودتونه...

ساعت نزديك 3 بود كه اومديم خونه عمم و نهارو اونجا خورديم.بعدشم محمد و علي جونم يچرتي زدن و منو عمم كلي حرفيديم...بعدم بيدار شدن  قرار گذاشتيم با آقاي مبل فروش كه بريم و مبلمونو انتخاب كنيم...رفتيم و نيم ساعتي اونجا معطل شديم تا آقا تشريف آوردن و مبل و سرويس خوابمونو انتاخاب كرديم...بعدشم رفتيم خونه زندايي و از اونجا با آبجي بتول اينا كه تازه رسيده بودن رفتيم خونه اويكي دايي علي جونم...

واسه خوابم باز اومديم خونه عمم و من حموم رفتم و خودمو واسه فردا كه تولد دختر خالم فاطمه كوچولو بود آماده كردم... صبح بلند شديم و ساعت 10 راه افتاديم و وقتي رسديم خاله ليلا اينام هم بودن به اضافه خاله رقيه و عزيز جون.سارا دختر خالم و سحر برادرزاده شوهر خالم فاطمه رو برده بودن آرايشگاه ...ما نهار خورديم و علي جونم يچرتي زد و با شوهر خالم رفتن خونه مامانش...

یدفه دختر خالم زنگید و گفت موهای فاطمه رو دارن درست میکنن فاطمه گریش دراومده دارن دوباره آرایشش میکنن...

بلاخره تولد هم برگذار شد و باخوبي و خوشي به پايان رسيد...البته خيلي گذشتم ازشاااااااا....

شب خونواده شوهر خالم و خونواده ما جمع شدن و كلي خنديديم...كلي هم عكس يادگاري انداختيم...فرداش تولد خودم بود...25 آبان ماه...

اول يه تولدت مبارك بگيد بهم بامعرفتااااا

تولدم مبارك

 

صبح با علي جونم بيدار شديم و نزديك ظهر علي جونم گفت بيا يسر بريم بيرون...منم گفتم باشه...

لباس پوشيديم و رفتيم و همينطور كه داشتيم قدم ميزديم جلوي يه طلا فروشي واستاديمو و من گفتم ببين علي اين دستبنده خيلي شيكو سنگينه نه؟؟؟گفت خوشت اومده؟؟؟گفتم آره خوب ...گفت بيابريم تو...رفتيم و خيلي يهويي برام خريد.000/950تومن...كفم داشت ميبريد يدفه جلو طلافروشه گفتم كاش هر روز تولدم بود و سه تايي خنديديم...

اومديم خونه و همه با تعجب نگاه کردن بهم تبريك گفتن... غروبشم علي جونم رفت قله حسن خان و بعدشم رفت شمال و من موندم كه صبح همگي بريم عبدل آباد واسه پرده ...

صبح ساعت 11راه افتاديم...

منو مامانمو خاله خديجه و خاله رقيه و خاله ليلا با دوتا دختراش سارا و سپيده...واي خدا ميدونه چقد خنديديم و چقد بهمون خوش گذشت...

بعد از كلي گشتن  پرده رو سفارش دادم و روتختي رو خريديم...خدايي يكي از بهترين روزاي زندگيم بود چون كلي خنديديم و خوش گذشت بهمون...

وقتي خونه اومديم ساعت نزديك ۹بود...حرف زديم و خنديديم با خاله هام...خاله بزرگم  جوكه...ساراشون 2 سال از منم بزرگتره و سپيدشون 2 سال كوچيكتر...

شبش بليط داشتيم و ساعت 15/10 راه افتاديم سمت شمال...بعدشم كه ديگه وقت نكردم  بیام نت چون چهار شنبش واسه خودم خونه مامانم تولد گرفتيم و خونواده علي جونم هم دعوت كرديم...

دوتا خواهر شوهرام و برادر شوهرم و پسر دايي محمد كه از تهران اومدن و مادر شوهرم و حاج عمو و ازاينور سه تا عمه هاي مامانم كه تو رشت بودن و يكي از خاله هام و عزيز جونم...

همه چي آماده بود تا اينكه زنگ خورد و علي اينا اومدن...

علي جونم يه كت و شلوار شيك پوشيده بود و اومد تو چارچوب در حياط و دستشو گذاشت رو سينشو برام خم شد و گفت سلاااااام خانوم من...

بابام يدفه اومد بيرون و نشد كه برم جلو وااااااااااي چقد خواستني شده بود...

همون لحظه با ماشين دوتايي رفتيم و كيكي كه سفارش داده بودمو گرفتم.تو راه دستمو گرفت و گفت چقد زيبا شديSmiley...گفتم چقد زود گفتي...خنديد و گفت بلاخره گفتم ديگه...گفتم پس خودتو نديدي مث ماه شدي بهت حسوديم شد...بعد ينگاهي كرد بهم پر از عشق و گفت فقط مال خودميا منم گفتم توهم  فقط مال منيا....بعدم اومديم خونه...

بعد از خوردن شام و جمع كردن سفره سيدي گذاشتيم و يكم شلوغ بازي در آوردن و رقصيديمو خنديديمو بلاخره نوبت به فوت كردن شمع و بريدن كيك رسيد...دستاي عليو گرفتم و گفتم دوست دارم اولين سالي كه كنار هم تولد گرفتيم باهم كيكو ببريم

...بعد از بريدن همه نگامون كردن و تبريك گفتن...

علي دستمو ول نميكرد...بعد دوييد رفت كادوشو آورد...دوباره؟؟؟تعجب كردم...

يه جعبه گنده بود...گفتم پفكه؟؟؟(آخه عاشق پفکم)گفت آره بازش كن ...اوليو باز كردم ... يه جعبه ديگه توش بود نگاش كردم گفت باز كن...دوميو باز كردم يه جعبه ديگه ...همه نگاه ميكردن استرس بهم وارد شد نكنه خالي بده ضايع شدم...سوميو باز كردم يه جعبه كادويي خوشكل ديگه... چهارميو پنجمي يه كارت تبريك كه توش نوشته بود...

"تقديم به بهترين همسر دنيا...دوستت دارم" لاش يه نيم سكه بود...

خيلي خوشحال شدم وااااااااااااي خدا چجوري بايد جبران كنم؟؟؟؟؟

بعدم كادوهاي بعدي....كلي پولو كادو جمع كردم...

وقت خواب شد و بقيش بوووووووووووووق

 ...

اگه تونستم فردام باز ميام نت....

همتونو دوست دارم...

 

 

 

ALI & SAMIRA|شنبه دوازدهم آذر 1390|

سلام گلدونه ها...خوبيد؟خوشيد؟

من جمعه اومدم ولي كارام زياده نميرسم آپ كنم...

هر وقت آپيدم خبر ميدم جيگريا....

ALI & SAMIRA|یکشنبه بیست و نهم آبان 1390|

 

دوستاي گلم منو علي جونم فردا شب داريم ميريم تهران براي انتخاب مبل و پرده  و همينطور تولد دختر خالم كه همه خاله ها هستن و خنده بازاره و جاي همتون خاليه... مراقب خودتون باشيد تا برگردم..

ALI & SAMIRA|شنبه بیست و یکم آبان 1390|

سلام دوستای گل من

امروز میخوام ادامه قصمونو بنویسم و شاید تمومش کنم...چون دارم هم شما رو هم خودمو اذیت میکنم.. از اینکه این مدت اذیتتون کردم منو ببخشید گلای من

 


قسمت چهارم عشقولانمون...

اونجایی بودم که گفتم یه هفته دیگه مدرسه ها شروع میشد...وای دیگه از این بدتر نمیشد چون من هیچ دوستی نداشتم و با این ضربه روحی بزرگی که خورده بودم امکان نداشت بتونم به این راحتیا با کسی ارتباط برقرار کنم...

بعد از ثبت نام و خرید مانتو و کیف و شلوارو ...روز اول مدرسه اومد...آبجیم راهی کلاس دوم ابتدایی بود و من اول دبیرستان...

خیلی برام سخت بود که از دوستام دور شدم و وارد یه مقطع جدید تحصیلی اونم تو یه شهری که همه جاش برام غریب بود شدم...تنها بودم ...

آخه دیگه بقول مامانم بزرگ شده بودم...

رفتم و سر صف واستادم نمیدونم کدوم صف فقط میدونم سال اول بود...بعد از خوندن اسما دیدم یکی پشتم داره گریه میکنه و تو بغل دوستاشه و میگه من نمیخوام جدامون کنن تورو خدا بریم صحبت کنیم بندازنمون یجا...

من برگشتم و با اینکه باورم نمیشد اما اولین حرف رو با اون دختر زدم که گفتم تو که دوستات پیشتن داری گریه میکنی بعد من  چی بگم که تازه اومدم اینجا و غریبمو هیچ کسو ندارم...

سه تاشون نگام کردن و بعد دوباره شروع کردن به حرف زدن با هم...

اسم منو خوند....سمیرا تجلی کلاس ۱۰۶

رفتم بالا و تو کلاس ۱۰۶......نشستم و دبیر وارد کلاس شد و شروع کرد به خوندن اسامی که دست نوشته بود و دید اسم من نیست توش ...رفت و خانم بهمن پور معاون کلاس اولیا رو آورد و خانم بهمن پور هم گفت پاشو تو باید بری کلاس ۱۰۷ دخترم...

همه جا برام غریب بود...هی بغضمو قورت میدادم...

در زدیم و منو وارد کلاس کرد...

به محض اینکه وارد شدم همون سه تا دختری که پایین باهاشون حرف زدم منو دیدن و گفتن:

 اِه ه ه این دختره...بیا بیا کنار ما بشین

خیلی خوشحال شدم باورتون نمیشه الان که دارم مینویسم دلم برای تک تکشون داره درمیاد...

آره ...و همون سه تا شدن بهترین دوستای من که هرروز خونه هم بودیم....فاطمه و یاسی و مژگان

زنگ آخر که خورد باهاشون خداحافظی کردم که مژگان گفت(همون که تو حیاط داشت گریه میکرد)  خونتون کجاست؟؟؟گفتم رفاه...گفت پس نزدیک مایید بیا تا خیابون دوازدهم با هم بریم...

از در مدرسه که بیرون اومدیم دیدم مامانمو عممو بابام با ماشین اومدن دنبالم که من و مژگان و با هم دیدن و به من گفتن بیا سوار شو بریم اما مژگان گفت نه خاله شما برو خیالت تخت من میارمش ... نهار خونه عمم بودیم که دقیقا چند تا خونه اونورتر از خ عمم بود...در خونه مژگان ازش خدافظی کردم و سریع گوشیمو از کیفم در آوردموبه علی جونم زنگیدم وقتی گوشیو برداشت گفتم علی جان سلام....

چندتا بوس محکم از پشت تل برام فرستاد و گفت کجا بودی تو دختررررررر...... مردم و زنده شدم....نمیگی من نگرانتم...to_take_umbrage.gif

گفتم آخه ترسیدم گوشیمو دربیارم خیلی گیر بازار بود... 

گفت وای سمیر من اصلا تو حال خودم نبودم بخدا کشتی منو ....یکم حرف زدیمو گفتم نفس من جلو در خونه عمم هستم نهار اینجاییم  اگه نشد جواب تل بدم یا دیر اس دادم نگران نشو...گفت واااای از حالا بدبختیا تازه داره شروع میشه . خداحافظی کردیم...

نهار اونجا خوردیم و من همشو براشون تعریف کردم و گفتم از این به بعد هر روز با مژگان تا اونجا میام...

روزا میگذشت و من به بچه ها نزدیکتر میشدم...خیلی باهاشون خوب شده بودم ...

جوری بود که تمام دلخوشیم مدرسه شده بود و برای رفتن به مدرسه لحظه شماری میکردم...

با بچه ها خیلی چرتو پرت میگفتیم و همه معلمارو مسخره میکردیم....وای دبیر ادبیاتمون مطلقه بود و خیلی ژیگول میکرد میومد و صداش هم رسا و بلند بود و همه گوش درد و سر درد میگرفتیم...

چقد اذیتش میکردیم...یه اخلاقی هم که داشت اگه هی سوال میپرسیدی انقد جوابشو طولانی میداد که کلا از بحث درس خارج میشدیم و اون روز از درس دادن خبری نبود و فقط فک میزد...

وای نمیدونید چند جلسه ما درس ۵ گیر کرده بودیم...فکر کنم یه ۳ یا ۴ جلسه ای شد ه بود....

از علی دور بودم اما وجود دوستام خیلی کمکم کرده بود و کم کم داشتم به این وضع خو میگرفتم و قبولش میکردم...

اما علی نگران شده بود میگفت دیگه اون شور و حال قبلو نداری واسه همین بیشتر زنگ میزدو بیشتر از قبل حواسش بهم بود...اما خدا میدونه که من چقد دوسش داشتم میدونم بودن با بچه ها و دوستام و نصف روز مدرسه بودن وقت زیادی واسم نمیذاشت اما چه کنم دست خودم نبود ولی واقعا دوسش داشتم...

شبا خیلی به هم اس میدادیم...بابام مشکوک شده بود..

تا اینکه کم کم داشت آبان ماه میشد و روز تولد من...

علی گفت من میام اونطرف...داشتم بال در میاوردم...اسم مدرسمونو پرسید و گفت یروزی غافل گیرت میکنم ... تا یه هفته همش وقتی تعطیل میشدیم نگام به همه جا بود و چشام میچرخید همش تا خونه هی پشتمو نگاه میکردم که شاید اومده باشه...

تا اینکه یروزی که زنگ  آخرخورد نگاه کردم دیدم گوشیم  داره زنگ میخوره برداشتم و دیدم علی میگه  سرتو بر گردون..وای خدا برگشتم اما ندیدمش قلبم داشت از تو سینم در میومد...گفت سمت راستتو ببین ...

آره خودش بود عشق من امید من هستی من نفس من  زندگی من

به مژگان گفتم اوناهاش مژگان عشق منه...

مژگان دیدشو گفت آخی چقد بامزس...پسر داییشم باهاش بود...مژگان بیشرف گفت وااای سمیرا اون کیه باهاش من میخوام...

خاک برسر گیر داد که باهاش میخوام دوست شم...علی و پسر داییش محمد پشتمون تا یجایی اومدن و بعد باهم وارد پارک شدیم و یه شاخه گل بهم داد و گفت فردا میای بیرون؟؟؟

گفتم باشه گلم ....دلم میخواست بپرم تو بغلش...خدایا این عشق من بود که بعد از ۲ ماهو خورده ای میدیدمش؟؟؟

نفسمو محمد ماشین گرفتن و رفتن و منو مژگان هم اومدیم خونه و تو راه اصلا تو این دنیا نبودم... همش تو فکر بودم و میگفتم آخی الهی فداش بشم...مژگان میگفت بیشعور با تواما شماره پسر داییشو برام بگیریااااا...ولم نمیکرد گفتم باشه بابا باشه...

اومدم خونه اصلا حواسم به هیچ چیز نبود و فقط دلم میخواست زودتر فردا صبح برسه آخه من ظهری بودم و فقط صبح میتونستم برم بیرون...

صبح بلند شدم و به مامانم گفتم میرم خونه  فاطمه اینا باهم درس بخونیم...

زنگ زد و همدیگرو پیدا کردیم از ته کوچه دیدمش... وای خدای من...چرا هرچی میرم نمیرسم بهش ...

باهم رفتیم تو کافه ی مامان یکی از بچه ها...نسکافه و  کیکی خوردیمو و حرف زدیم ویه لحظه که محمد حواسش نبود و بیرونو نگاه میکرد بوس فرستادبرام ...

وای خدا قلبم تکون خورد...

بلند شدیم ساعت نزدیکای ۱۱بود و خداحافظی کردیمو قرار شد فردا باز وقت تعطیل شدنم بیاد...

فرداش همه چیو برای یاسی و مژی فاطی تعریف کردم و اونام با ذوق گوش میدادن...باورشون نمیشد به هم دست ندادیم...گفتم آخه پسر داییش بود...اونا گفتن خب باشه چقد تو خلی اون بنده خدا این همه راه اومده اونوقت تو حتی بهش دستم ندادی؟

آخه علی هم چند بار گفته بود...زنگ آخر بود و من اصلا حواسم به کلاس نبود و همش دلشوره داشتم تا این زنگ لعنتی خورد... وای خدا امروز میخواد بهم کادومو بده و بره...رفتم سر خیابون و علی رو دیدم با پسر داییش...

اشک تو چشام جمع شده بود...خداجون چرا داری ازم دورش میکنی...؟؟؟

اومد و بهم یه جعبه کادویی داد که توش حلقه بود و خداحافظی دردناکی کردیمو بلاخره رفت...  رفت ...رفت و منم پوچ شدم... شکستم ... خورد شدم... دیوونه شدم و عین دیوونه ها تا خونه فقط اشک میریختم... خدایا چقد؟چقد؟چقد؟تا کی باید دور باشیم؟خدایا این چه خداحافظی بود که حتی نتونستم بغلش کنم...نتونستم تو بغلش زار بزنم که دوست دارم...دوست دارم آخرین حرفه...خداحافظ........


نشد که تمومش کنم شرمنده نمیتونم جلو اشکامو بگیرم...

ادامه دارد...

ALI & SAMIRA|پنجشنبه نوزدهم آبان 1390|

سلام دوست جونيام...

خوبيد؟خوشيد؟سلامتيد؟ منم خوبم از دعاي شما...

راستي ميخوام بگم بهتون اول از همه اينكه داستان عشقولانمونو ماهي يك بار آپ ميكنم اما واسه آپ هاي متفاوت در طول ماه هر وقت وقت كنم ميام...بازم شرمنده...

راستي تو اين چند روز علي جونم مريض شده بود...يعني راستش از خواهر شوهرم كه اومده بود خونه مادرشوهرم گرفت...

از اولش بگم که شب جمعه اي براي عموي علي جونم جشن ۵۰ سالگي گرفتيم

و كلي هم رقصيدم...

خوهرشورهام هم اومده بودن هم رشتيه هم قزوينيه...دايی  و زن دايي و پسراش ميلاد و محمداز تهران اومدن و كلي خوش گذشت...

شامم جاتون خالي جوجه كباب داشتيم...عمو ثور داده بود... ميلاد و شوهر خواهر شوهرم (همون رشتيه) كلي مسخره بازي درآوردن...به اضافه ي سجاد (برادر شوهر كوچيكم)...

فكر مينكم آب شنگولي زده بودن البته مطمئن نيستم...خيليييييييييييييييييييي جاتون خالي بود و خييييييييييييييليييييييييييييييييي خوش گذشت...آهنگ شمالي هم گذاشتيم و

آتيش بازيم كرديم...بعدشم که کیک خوردیم...

و کادوهاشو باز کردیم.جاتون خالی بود...

علي اون شب خوب بودا ولي  يدفه ديشب خيلي حالش بد شد و همش كنار بخاري خواب بود و سردش بود اما بدنش داغ داغ بود...روز جمعه اي هم نرفتيم بيرون تا اينكه علي از خواب بعدازظهری  بلند شد و با زندايي اينا خداحافظي كرديم كه برن ...نزديك شام بود كه ديدم نفسم عرق سرد کرده...بلند شدم و سوئچ ماشينو برداشتم و گفتم بايد بريم دكتر...

سوار ماشينش كردم و بردمش كلينيك شبانه روزي...

(بين خودمون باشه ها علي هي ميگفت به دكتر بگو آمپول نده ها سميرا باشه؟؟؟؟)

منم كلي ميخنديدم...نوبت ما شد و رفتيم تو بعد از معاينه دكتر داشت نسخه رو مينوشتو توضيح ميداد كه گفت واسه كسليشم يه آمپول ميدم كه ديدم علي جونم يه لحظه مث يه بچه مظلوم نگام كرد...

واي كلي خندم گرفته بود و با خجالت به دكتر گفتم ببخشيد همسرم از آمپول خوشش نمياد ...دكتم گفت اگه خيلي كسالتت بيشتر شد حتما بزنيد...بعدشم رفيم داروخونه و براش داروهشو گرفمو برگشتيمو شام خورديم...علي زود رفت بخوابه و منم داروهاشو براش بردم...

ديشب ساعت ۳ ديدم داره ميلرزه بلند شدم و سرش يه پتو ديگه انداختم و يكم پيچ بخاري رو بالا آوردم و محكم بغلش كردم...

هي خودشو جمع ميكرد كه گرم شه...محكم بغلم ميكردو ميگفت ببخشيد كه نذاشتم بخوابي ...منم بوسش كردمو گفتم اين حرفا چيه نفسم وظيفمه...يه دونه استامينیفن دادم خورد و باز خوابيديم تا ۶ صبح كه ديدم بلند شد و بخاري رو كم كردو گفت گرمم شده...تقريبا خيلي بهتر شده بود... فكر كنم بوسم كار خودشو كرد...بقول خودش خيلي شيطونم...

دوستاي من همتونو دوست دارم....هرجا هستيد در كنار عشقاتون خوش باشيد...مليكا جونم براي تو و داداش رضا هم حتما دعا ميكنم كه بزودي روز ازدواجتونو  جشن بگيريد...

بووووس به همتون.......

ALI & SAMIRA|شنبه چهاردهم آبان 1390|